حـــرفـــــ هــای نــاگفتــه ام را
مـی شــود در سکــوتــی جــای داد
و مـــن مــانده ام کــه چگـــونـــه
اینهمـــه سکـوتـــــ را در دلـی خستـــه بگنجــانــم!
تـــو بگـــو ایــن دل تـــابـــــ مــی آورد
اینهمـــه تنهـــــایـــی و ... ؟!
کــاش میشــد گفتــــــــ امـــا نمـی شـــود...!
عشق یک چرخه است:
وقتی عاشق می شوید، صدمه می بینید.
وقتی صدمه می بینید، متنفر می شوید.
وقتی متنفر می شوید، سعی می کنید فراموش کنید.
وقتی سعی می کنید فراموش کنید، دل تنگ می شوید.
وقتی دل تنگ می شوید...
در نهایت دوباره عاشق می شوید.
گوشهایم را میگیرم
چشمهایم را میبندم
و زبانم را گاز میگیرم
ولی
حریف افکارم نمیشوم
چقدر دردناک است
"فهمیدن"
نَفَس می کِشَم تا بہِ جایِ مُردهِ خاکَم نَکُنَند !
اینگونہِ اَستــــ حالِ مَن ، دیگَر چیزی نَپُرس ....
باید روزی دیگر را آغاز کرد
تو سرآغاز باش.
بعضي دروغ ها انقدر قشنگند..که تو دلت مي خواد باورشون کني....!!"تو"...قشنگ ترين دروغ زندگي من بودي هنوز باورت دارم!
خنده ام میگیرد که بعد از چند وقت بی خبری بی آنکه سراغی از دل آواره ام بگیری میگویی دلم برایت تنگ ست یامن را به بازی گرفته ای یامعنی واژه هایت رانمیدانیدلتنگیت ارزانی خودت
نمیخواهی امتحان هایت را تمام کنی ؟ !!!
تو که خوب میدانی
من اگر صبر ایوب داشته باشم
عمر نوح نـــــــــــدارم!!!
تمومش کن !!!!
اینجــا سرزمین واژه های وارونه است: جایــی که گنج, "جنــگ" میشه... درمان, "نامـــرد" میشه... قهقه , "هـق هــق" میشه... اما دزد همـــون
"دزد" است ... ... ... درد همــون "درد..." و گرگ همـون "گرگـــــ....
دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی. خشن تر , عصبی تر , کلافه تر , تلخ تر …!!! و جالب تر اینکه با اطراف هم کاری نداری! همه اش را نگه میداری… و دقیقا" سرهمان کسی خالی میکنی که دلتنگ اش هستی !
دلم تنگ است در این شبها یقین دارم که می دانیصدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی
شدم از درد و تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی
تپش های دل خستم چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
همواره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
بی آنکـه بـخـواهَمْ... دلـتـَنـگـت میـ شَـوَم...
دلـتـنـگِ بـودنَـتْ........
حـَتـی هـَمـان بــودنِ کمْ رنـگـت...
خـیـلیــ وقْـت بـود کـه دلـَم میـ خـواست بـگویـم
دوسـتـَتْ دارَم........
تــــو که غَـریـبـه نیــستـیــ
دیــگر نـمیـ توانم خودم را به آن راهی که
نمیـ دانـم کـجـاسـت بــــزنـــم...
دلــم هـمـان راهیــ را میـ خـواهـد
که تــــــــو در امــتـدادش ایـستــاده بـــاشی.
هــمـانْ تـمـامِ راه هـایی کـه میـ گـویـنـد به
عــِـــــشـــــــقْ
خــتـــم میـ شــود.
یهـِ وَقتاییـ کهـِ دلتـ گرفـتـهـ ،بُغضـ داریـ ، آرومـ نیستیـ
دِلتـ براشـ تَنگ ـ شدهِـ
حُوصلهِـ یـِ هیچ کَسـُ نداریـ
بهـِ یاد لَحظهایـ بیُفتـ کهـِ اونـ هَمهـ دلتَنگیـ تُـ رو دید اما
چشاشُــ بَستـ وَ رَفـتــ
هیچ حمایتی عظیم تر از حمایت پدر نیست !!!.......
و خندیدم
که خدا هم باورش شد
چیزی نیست ...
بایک فنجان چای هم می شود مست شد.......
اگربه سلامتی توباشد!!!!
برچسبها: عشق, لاو, داستان عاشقانه, داستان عشقولانه, داستان عشاق




























